کوه پرسید زرود،
زیراین سقف کبود
رازماندن درچیست؟ گفت:دررفتن من
کوه پرسید:ومن؟ گفت: درماندن تو
بلبلی گفت: ومن؟
خنده ای کرد وگفت: درغزلخوانی تو
آه ازآن آبادی
که درآن کوه رود،
رود،مرداب شود،
ودرآن بلبل سرگشته سرش رابه گریبان ببرد،
ونخواند دیگر،
من تو،بلبل وکوه ورودیم
رازماندن جز،
درخواندن من،ماندن تو،رفتن یاران سفرکرده ی مان نیست،بدان! شعراز:ابولفضل سپهر
س.خانی
|
+| نوشته شده توسط
اعضا در دوشنبه 19 اردیبهشت1390
|